تبليغاتX
پرواز تا اوج سقف یک قفس

تصور هم نمی کردم که خوبی این قدر وحشتناک باشه!!که به هر کی محبت کنی

فرار کنه بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه!!یعنی تا این اندازه....؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:17 توسط بهار |

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی اگهی دادم اینجا و انجا

و هر روز

 

برای دلم

 

مشتری امد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت  چرا این اتاق

 

پر از دود و اه است

 

یکی گفت چرا دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

 

و ان دیگری گفت

 

انگار هر اجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است

 

ورفتند و بعدش

 

دلم ما ند  بی مشتری

 

و من تازه ان وقت گفتم:

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟


و فردای ان روز

 

خدا امد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه

 

پشت خود بست

 

و من روی ان دل نوشتم :

 

ببخشید دیگر

 

برای شما جا نداریم

 

از این پس به جز او

 

کسی را نداریم..

 

عرفان نظر اهاری

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:49 توسط بهار |

دست عشق از دامن دل دور باد.

می توان ایا به دل دستور داد؟

 

می توان ایا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

صبح را ایا توان فرود :ایست!

باد را فرمود:باید ایستاد؟

 

انکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد.

                                             قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:14 توسط بهار |

خستم از لبخند اجباری

 

خستم از حرف های تکراری

 

خسته از خواب فراموشی

 

زندگی با وهم بیداری

 

این همه عشق های کوتاه و

 

این تحمل های طولانی

 

سرگذشت بی سرانجام

 

 گم شدن تو فصل طوفانی

 

 

حقیقت پیش رومون بود

 

ولی باور نمی کردیم

 

همینه روز روشن هم

 

 پی خورشید می گردیم !!!

 

نشستیم رو به روی هم

 

تو چشمامون نگاهی نیست

 

نه با دیدن نه با گفتن

 

 به قلب لحظه راهی نیست

 

 

من و تو گم شدیم انگار

 

تو این دنیایا وارونه

 

که دریاشم پر از حسرت

 

همیشه فکر بارونه

 

 

سراغ عشقو می گیریم

 

تو اشک گریه ی اخر

 

تو دریای ترک خورده

 

میون موج خاکستر....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:54 توسط بهار |

سلام ای غروب غریبانه ی دل     سلام ای غم لحظه های جدایی

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن      خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

 

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن  خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

 

خداحافظ ای ابی روشن عشق        خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه   خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من   تو را می سپارم به دل های خسته

 

 

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب    تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته    تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد   به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد   اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

 

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من   خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم      خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

 

                                                                                                     ترانه ای با صدای احسان خواجه امیری

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:37 توسط بهار |

فارغ التحصیلی

 

پایان یا اغازی دوباره؟

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 18:53 توسط بهار |

وقتی جهان از ریشه ی جهنم و ادم از عدم و سعی از ریشه های یاس می اید

 

وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند

 

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی چون نان دل بست

 

نان را از هر طرف که بخوانی نان است...

 

                                                                 قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:27 توسط بهار |

 

...دردناک تر  این که علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست.او را همچون یک قهرمان بزرگ یا معبود و

 

 یا یک الهه می پرستند اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست دردش چیست رنجش چیست و سکوتش

 

چراست؟!...هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی

 

 شناسد...این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست .این است که علی در اوج ستایش هایی که از او می

 

 شود مجهول مانده است .درد علی دو گونه است .یک درد دردی است که او از زخم شمشیر این ملجم در فرقش

 

 احساس می کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستانهای اطراف

 

 مدینه کشانده و به ناله در اورده است.ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می

 

 کند.اما این درد علی نیست.دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در اورده تنهایی است که ما ان را نمی

 

 شناسیم باید این درد را بشناسیم نه ان درد را که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را...

                                                                                   

                                                                                        دکتر علی شریعتی –مجموعه اثار "علی"

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:35 توسط بهار |

 

شاید ان روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

 

باید این جور نوشت:

 

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست...!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:1 توسط بهار |

 

من ادعا نمی کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط بهار |

 

پروردگارا
به من آرامش بده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند...

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:36 توسط بهار |

 

افسوس.....چقدر دير متوجه شديم كه زندگي همان روزهايي بود كه روزي زود گذشتنش را آرزو ميكرديم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:9 توسط بهار |

 

rasme zamune: to cheshm mizari man ghayem misham va to0o0o0

..... yeki digaro0o0 peida mikoni

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:33 توسط بهار |

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود.

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:35 توسط بهار |

پرانتز باز

می نویسم پرنده

پرانتز را نمی بندم

بگذار پرنده ازاد باشد...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:19 توسط بهار |

 

بی رحمانه زمان را تباه کردم و حال زمان اهسته اهسته مرا تباه می کند .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:17 توسط بهار |

 

فانوسی کوچک می تواند کاری کند که خورشید با ان عظمت هرگز نمی تواند:

 می تواند در شب بتابد ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:27 توسط بهار |

 

چه نعمتی است نادانی برای بال های پرنده

 دانستن حجم قفس را به رخ پرنده می کشد

اه چه خوب بود اگر نمی دانستم....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:31 توسط بهار |

 

"When one door of happiness closes, another opens; but often we look so long at the closed door that we do not see the one which has opened for us."

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:56 توسط بهار |

 

زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :فروختی؟

گفت:نخریدند !تمام شد...!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:40 توسط بهار |